پارت هفتم :
متعجب دامن را رها کرد.
زیپ کاور مشکی را باز کرده و لحظه ای بعد بهت زده به پارچه گیپور سفید رنگی که از کاور بیرون زده بود نگاه کرد.
نفسش را لرزان بیرون فرستاد.احساسی در دلش می گفت که زیپ آن کاور را بسته و بیشتر از آن کنجکاوی ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

هانا
1لباسش من و یاد سریال بریجرتون انداخت تا اینجا رمان و دوست داشتم به قول دوست دیگه مون فضای رمان یه فضای نوستالژی آدم و یاد قدیم ها میندازه 💫